فاطمهفاطمه، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 3 روز سن داره

بهار

خاطرات چیز هایی هستن که هیچ وقت نمیتوان آن ها را فراموش کرد چون در فراموش نشدنی ترین جای ذهن ما هستند

روز اول مدرسه

امروز روز اول مهر بود . دیشب به فاطمه گفتم باید زود بخوابی تا صبح زود بیدار بشی چون فردا می خوای بری مدرسه . زود خوابیدن فاطمه ساعت دوازده و نیم بود. صبح ساعت هفت و نیم صداش زدم بهش گفتم بلند شو باید بری مدرسه . اونم زودی بلند شد و رفت دست و صورتش رو شست و لباساش رو عوض کردم . ساعت هشت و ربع بود که از خونه بیرون اومدیم. و رفتیم مهد فرشته ها که پارسال می بردمش . امسال هم پیش دبستانی همون جا ثبت نامش کردم. تو راه که می رفتیم گفتم آقا جون مدرسه رفتن یاس رو دیدی ولی مدرسه رفتن فاطمه رو ندیدی . فاطمه بهم گفت نه مامان روح آقاجون منو می بینه . من از تعجب چشمام داشت از حدقه بیرون می زد. گفتم آره مامان روح آقاجون تو رو می بینه. خو...
1 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهار می باشد